لينك هاي روزانه
پيغام هاي جديد
موضوعات به روز شده
موضوعات جديد ارسال شده
بخش كاربري
تنظيمات کاربري
مشخصات شخصي
تنظيمات عمومي انجمن ها
نويسنده
پيغام ها
آمار انجمن
چه کسي در سايت است؟
جستجو
جستجوي پيشرفته
انجمن های گفتگوی تاظهور
»
استاد سید مهدی طباطبایی
»
آداب السالکین
موضوع:
آخرين ميهماني؛ روايتي از دوستي عميق دو همرزم
نام کاربري:
ذخيره؟
رمز عبور:
صفحه: [
1
]
بالا
اختيارات
چاپ صفحه
Forumu kullanmak iin ye olun
جستجو
جستجوي پيشرفته
موضوع: آخرين ميهماني؛ روايتي از دوستي عميق دو همرزم (دفعات بازدید: 79 بار)
اختيارات
جستجو
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
«
:
20:15 21/04/2011 »
... hadi
درجه " فانی " بعد از این وادی فقر است و فنا - کی بود اینجا سخن گفتن روا
+3/-83
آفلاین
تعداد ارسال: 412
agha hadi
آخرين ميهماني؛ روايتي از دوستي عميق دو همرزم
آخرين ميهماني؛ روايتي از دوستي عميق دو همرزم
خبرگزاري فارس: احساس كردم سر و گردنم دارد گرم ميشود. به لباسم كه نگاه كردم متوجه شدم لباسهايم آغشته به خون شده است. همان طور كه در آغوش احمد بودم دستم را به سمت سر احمد بالا آوردم....
به گزارش خبرنگارگروه فضاي مجازي خبرگزاري فارس، روز اولي بود كه به منطقه جنگي وارد شده بودم. همه چيز برايم جديد بود؛ خاكريز، سنگر، ديده باني، تحركات سريع. من به همراه تعدادي از بچههاي اعزامي گوشهاي ايستاده بوديم و فقط نظارهگر بوديم و در ذهنم خاطرات دوره آموزشي را مرور ميكردم. ناگهان صداي مهرباني، مرور انديشههايم را قطع كرد. مردي مؤدب كه خستگي از چهرهاش نمايان بود (ولي در لحن صدايش قوت قلبي بود كه هنوز پس از سالها من، آن را احساس ميكنم.) پس از چند دقيقه صحبت شيرين در زير آتش دشمن در خصوص آداب و اهداف مقدس رزمندگان خستگي را از وجود ما بيرون نمود. بچه ها پس از معرفي خود بر اساس تحصيلات و علاقه شخصي، هر كدام را به قسمتي معرفي نمودند. من به خاطر تحصيلاتم سهميه گروهان مخابرات شدم.
شب اول فرارسيد. ليست نگهبانيها خوانده شد. من همان شب اول نگهبان بودم و آن شب سكوت راديويي بود و ارتباط فقط بيسيم بود. چه شب خاطره انگيزي بود. ديدن آتش و خط سير گلولهها در تاريكي شب را كه گاهي با صداي مهيب انفجار همراه ميشد هيچگاه فراموش نميكنم. شايد باور نكنيد وقتي صداي شليك و انفجار قطع ميشد گويي لشكر شياطين به سويم هجوم ميآورد و تنها شبي بود كه تا آن زمان با سروصداي انفجارات، آرامش را در وجودم احساس ميكردم.
بالاخره آن شب به پايان رسيد و من به گروهان برگشتم و همين طور روزها و شبها ميگذشت. ما هم بيشتر با حال و هواي جبهه آشنا ميشديم. همسنگر من شخصي به نام احمد امير خاني بود. هرچه از معنويت و آداب معاشرت و اخلاق نيكوي ايشان بگويم كم گفتهام. اين رفتار و اخلاق، دوستي و صميميت عميقي بين من و ايشان ايجاد كرده بود به طوري كه با هم تقاضاي مرخصي كرديم و با هم به مرخصي رفتيم. وقتي كه ميخواستيم از هم جدا شويم خيلي اصرار كرد كه حتماً شب آخر مرخصي را ميهمان آنان شوم و وقتي اصرار زياد ايشان را ديدم ناچار قبول كردم و شب آخر مرخصي را ميهمان خانوادهاش شدم. وقتي از نزديك با خانواده ايشان آشنا شدم فهميدم كه اين ادب و متانت احمد برگرفته از اين خانواده متدين و محترم است.
صبح آن روز خانواده احمد با آب و قرآن، ما را بدرقه كردند و هنگام خداحافظي، مادر احمد در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود به من گفت: علي آقا! مواظب احمد باش، احمد را به شما سپردم و هر دوي شما را به حضرت اباالفضل (ع). خداحافظي كرديم و با هم راهي منطقه شديم. وقتي به منطقه رسيديم عمليات والفجر مقدماتي در منطقه عين خوش شروع شد. ما نيز جهت انجام عمليات به آن منطقه اعزام شديم. روز اول عمليات بود. من با دوستم احمد و نبي الله محبي داخل سنگر ديده باني پناه گرفته بوديم و داشتيم وسايل ارتباطي را تست ميكرديم كه ناگهان سنگر، هدف تير مستقيم توپ دوربرد آتش تهيه دشمن قرار گرفت. به طور ناگهاني در يك لحظه من در آغوش احمد قرار گرفتم. چشم كه باز كردم خاك، فضاي سنگر را فرا گرفته بود. احساس سوزش از ناحيه كتفم نمودم و در همين حال كه بودم احساس كردم سر و گردنم دارد گرم ميشود. به لباسم كه نگاه كردم متوجه شدم لباسهايم آغشته به خون شده است. همان طور كه در آغوش احمد بودم دستم را به سمت سر احمد بالا آوردم. حس كردم كه دستم داخل سر احمد شد. خودم را از آغوش احمد بيرون كشيدم. ديدم كه نصف سر احمد توسط تركش افقي گلوله توپ قطع شده است.
به دوستم نبي الله نگاه كردم. ديدم كه بدنش پر از تركش است. ولي او زنده بود. سريع به بيرون از سنگر دويدم و به صورت غير ارادي فرمانده گروهان، ستوان شيباني را صدا زدم و اصلاً احساس اينكه منطقه زير آتش گلوله است و خيلي خطرناك است، نميكردم. از سنگر بغلي، مرا به داخل كشيدند. بعد از چند دقيقه كه آتش دشمن فروكش كرد توسط بچهها و امدادگران به داخل سنگر رفتيم. احمد كه شهيد شده بود ولي نبي الله محبي زنده بود و سريع، من به همراه آنها با آمبولانس به سمت تيپ حركت كرديم. داخل آمبولانس فرصت خوبي براي درد دل كردن من، مهيا شده بود و خاطرات گذشته احمد را كه با همديگر داشتيم مرور ميكردم. همين كه ياد سفارش مادر احمد هنگام خداحافظي و سپردن ايشان به من افتادم، قدرت و توان از من سلب گرديد و ديگر چيزي نفهميدم. چشم كه باز كردم ديدم كه جلوي بيمارستان وحدتي دزفول هستم. نگاه كردم احمد روي برانكارد نبود. ناخواسته فرياد كشيدم احمد كجاست؟ امدادگر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود مرا به آرامش دعوت كرد و گفت: احمد تحويل كمپ شهدا شد، شما بايد بستري شويد.
آنجا بود كه جاي خالي احمد را حس كردم و با "هاي هاي " بلند گريستم و سپس در بيمارستان بستري شدم و بعد از چند روز بهبودي دوباره به جبهه برگشتم. بعد از شهيد شدن احمد ديگر نتوانستم مادر احمد را ببينم. فقط با برادرش علي، تلفني صحبت داشتم و به او گفتم كه نميخواهم مادر با ديدن من به ياد احمد بيفتد و اگر روزي اين مطلب را بخواند، بداند كه من او را دوست دارم و بداند كه من از برادرم احمد عقب افتادم.
منبع: روزنامه رسالت
خارج شده است
YA HAGH
صفحه: [
1
]
بالا
انجمن های گفتگوی تاظهور
»
استاد سید مهدی طباطبایی
»
آداب السالکین
موضوع:
آخرين ميهماني؛ روايتي از دوستي عميق دو همرزم
« قبلی
بعدی »
پرش به :
لطفا یک قسمت را انتخاب کنید:
-----------------------------
استاد سید مهدی طباطبایی
-----------------------------
=> طرح سوال
=> عقاید
===> توحید و خداشناسی
===> نبوت
===> امام شناسی
===> معاد شناسی
===> قرآن شناسی
===> اسلام شناسی
===> اذکار، ادعیه و استخاره
=> احکام اسلامی
===> احکام تقلید
=====> شروط تقلید
=====> مرجعیت و ولایت فقیه
===> احکام طهارت
=====> احکام آبها
=====> احکام وضو، تیمم، غسل
=====> احکام نجاسات
===> احکام نماز
=====> نمازهای واجب و مستحب
=====> واجبات و مستحبات نماز
=====> مکان و زمان و شرایط نماز
=====> قرائت نماز
=====> شکیات نماز
=====> مسائل متفرقه نماز
===> احکام روزه
=====> مبطلات روزه
=====> کفاره و فطریه
===> احکام خمس
=====> وجوهات شرعی
===> احکام زکات
===> احکام حج
===> احکام معاملات
=====> کسبهای حرام و حلال
=====> احکام بانکها
===> احکام بانوان
===> احکام نکاح
=====> ازدواج دائم
=====> ازدواج موقت
=====> طلاق
=====> مسائل متفرقه نکاح
===> احکام جهاد
===> احکام پزشکی
===> متفرقات احکام
=> اخلاق اسلامی
===> تربیت اسلامی
===> سیره معصومین
===> فضایل و رذایل اخلاقی
===> نسخه پی دی اف جزوه معجزه آب و عسل
=====> توضیحات ضروری
=====> سوالات
=> سوالات متفرقه
=> آداب السالکین
=> پیشنهادات و انتقادات کاربران
-----------------------------
جلسات و هیات مرتبط با استاد
-----------------------------
=> هیئت متوسلین به قمر بنی هاشم ابولفضل العباس علیه السلام
-----------------------------
تالارهای گفتگو
-----------------------------
=> قرآن
===> تفسير و مباحث تفسيري
===> شگفتیها و دانستنیهای قرآن
=====> سوالات و معماهای قرآنی
=====> صوت و لحن
=====> روخواني و تجويد
=====> معرفي و زندگينامه قاريان
=======> قراء ایرانی
=======> قراء مصری
=======> سایر قراء
=> حديث و روايت
===> احاديث و روايات موضوعي
=====> اعتقادي
=====> معرفي روايات بي سند و جعلي
=====> اجتماعي
=====> خانوادگي
=====> سياسي
=====> متفرقه
=====> اخلاقی
=> موعود از ديدگاه اديان و ملل
===> موعود از ديدگاه تشيع
===> موعود از ديدگاه اهل تسنن
===> موعود از ديدگاه مسيحيت
===> موعود از ديدگاه يهود
===> وجوه اشتراك و تمايز موعود در بين اديان ، اقوام و ملل
=> صهیونیسم
===> پروتکل های صهیون
=> اخبار
=> انجمن آموزشی جوانان
===> تریبون آزاد
=> گفتگوي بين مذاهب
=> هنر
===> هنر در خانه و خانواده
===> متفرقه
===> هنر مندان
=> شعر
=> سروده های شخصی
=> كلمات قصار
=> عرفان در ادبيات
=> گفتگوي آزاد
=> به بالايي جواب بده از پاييني سوال كن
=> پرسش و پاسخ
===> تربيتي
===> علمی
=> كامپيوتر
=> ورزش
===> متفرقه
===> ورزش های رزمی
=> اجتماعی
===> خانواده
=====> نقش زن و مرد در خانه و خانواده
=====> سلامت و بهداشت
===> آفتهاي اجتماعي
===> متفرقه
=> متفرقه
=> گياهان آپارتماني
=> متفرقه
=> مهمانان عزیز خوش آمدید
Theme by
IranWZ.com
Powered by SMF 1.1.14
|
SMF © 2006, Simple Machines LLC
| Persian Language Pack by
SMFlearn Team
Supported By
Mambolearn Team
درحال بارگزاری ...